تبليغاتX
هر چه میخواهد دل تنگت بگو چشم به راه ...
 

 

(( ما همیشه صداهای بلند را می شنویم ...

 پر رنگ ها را میبینیم ،

 سخت ها را می خواهیم ،

 غافل از اینکه خوبها آسان می آیند ،

 بی رنگ می مانند و بی صدا می روند ))


لينك ثابت | نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط زهره ... دختر قشنگ خدا...کزت...  | 

 

 

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود.

به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز گفت:

 پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست.

من سه گاو نر را يک به يک آزاد مي کنم،

 اگر توانستي دُم یکی از اين سه گاو رو بگيري،

ميتواني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد.

در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين

گاوي که تا حالا ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد

گاوهاي بعدي، گزينه بهتري خواهند بود، پس

به کناري دويد تا گاو از مرتع بگذرد و از در پشتي خارج شود.

دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمر

 چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. گاو با سُم به

 زمين مي کوبيد و خرخر مي کرد. جوان بار دیگر با

خود فکر کرد گاو بعدي هر چيزي هم که باشد، از اين

 بهتر خواهد بود. به سمت حصارها دويد و گذاشت

گاو دوم نیز از مرتع عبور کند. براي بار سوم

در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد.

اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که

تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود!

 در حالي که گاو نزديک مي شد، در جاي مناسب قرار گرفت

 و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد...

 اما گاو دم نداشت..!

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتني است.

بهره گيري از بعضي فرصت ها ساده است

و بعضي مشکل. اما زماني که بهشون اجازه مي ديم

رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)،

اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين،

هميشه اولين شانس رو بچسب...!


لينك ثابت | نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط زهره ... دختر قشنگ خدا...کزت...  | 

 

 

 

رجب فرا رسید.....

اين روزها و شبها بسيار مغتنم است؛ روزهاى ماه متبرّكِ خداوند است. ماه رجب، فرصت مغتنمى است براى همه دلهاى مؤمن كه رابطه خود را با خدا مستحكم كنند. انسان به اين ارتباط معنوى و روحى نيازمند است. دل غافل در معرض هجوم شيطان قرار میگيرد و وقتى شيطان بر دل و جان آدمى تسلّط پيدا كرد، شرّ و فساد در دنيا به وجود می آيد. راه علاج عميق و حقيقى در برخورد با هرگونه شرّ و فسادى در عالم، ارتباط با خدا و مصونيت بخشيدن به دل و جان خود از نفوذ و چيرگى شيطان است. اگر شيطان بر دلهاى انسانهايى كه منشأ آثار بزرگى در جوامع جهانى هستند، مسلّط نمی شد، دنيا روى آرامش به خود مىديد و انسانها از امنيّت و سلامت برخوردار بودند. همه بدبختيهاى بشر، ناشى از دورى از خداست. لذا در اسلام فرصتهايى براى ارتباط ويژه با خداوند متعال معيّن شده است. يكى از اين فرصتها ماه رجب است.

 ماه رجب را قدر بدانيد. همه دعاهايى كه در اين ماه وارد شده، درس است؛ صِرف لقلقه زبان نيست. اين دعاها را با حضور قلب و با آگاهى از عمق معناى آنها، بر دل و زبانتان جارى كنيد. اگر انسان مسلمان - جوان و پير، زن و مرد - در ماه رجب و سپس ماه شعبان، رابطه خود را با خداى متعال روان و نزديكتر كند، با آمادگى به ماه رمضان مىرسد؛ آنگاه ماه رمضان ضيافت الهى مىشود. انسان بايد آماده شود و سپس وارد ضيافت گردد:

شستشويى كن و آنگه به خرابات خرام

انسان بايد اين شستشو را در ماه رجب و شعبان بكند تا بتواند در ماه رمضان بر سرِ سفره الهى وارد شود و از آن سفره متنعّم گردد و فيض ببرد. اگر از ماه رمضان فيض برديم، آنگاه اعمال و اخلاق و نگرش و افكار خود ما نشان خواهد داد كه پيشرفت كردهايم؛ خودمان محكزنِ خويش مىشويم و پيشرفت را تشخيص مىدهيم. ما اين امتحانها را نمىكنيم، آنگاه بدبختيها و گرفتاريهايش را در وجود خودمان و در فضاى جامعه لمس مىكنيم

***************

خدایا ...

خداوند در آسمان هفتم فرشته‌اي دارد به نام "داعي". هنگامي که ماه رجب ميايد اين فرشته هرشب اين ماه تا صبح ميگويد: خوشا به حال تسبيح کنندگان خدا ،‌خوشا به حال فرمانبرداران خدا. خداوند فرموده همنشين کسي هستم که با من همنشيني کند ، فرمانبردار کسي هستم که فرمانبردار باشد و بخشنده‌ي خواهان بخشايش هستم. ماه ، ماهِ من ، بنده ، بنده‌ي من و رحمت ، رحمتِ من است! هرکسي در اين ماه من را بخواند او را اجابت ميکنم و هرکس از من بخواهد به او ميدهم
 
***********
 

لينك ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط زهره ... دختر قشنگ خدا...کزت...  | 

خدایا ...

 

امروز توی تنهاییم خیلی صدات زدم

نمی دونم جوابم رو دادی و نشنیدم ؟!...

خیلی تنها شدم ...

نمی دونم به چه گناهی دارم می سوزم

فراموشی مگه قانون نیست

پس چرا این قانون برای من رعایت نمیشه

هر کسی بدی به من می کرد یادم میرفت

اما یک مورد هنوز یادم نرفته ... اسمش عشق بود

نمی دونم ... شاید همین بود...


لينك ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط زهره ... دختر قشنگ خدا...کزت...  | 

  

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری
رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم :
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری

 

****************

جام تهی

 

 

پر کن پیاله را
که این جام آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها ــ که در پی هم می شود تهی ــ
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد!
من با سمند سر کش جادویی شراب
تا بی کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها ...
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل :که آب ... آب!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر کن پیاله را ...

فریدون مشیری 


لينك ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 9:7 قبل از ظهر  توسط زهره ... دختر قشنگ خدا...کزت...  | 

 


 

خدا به چه می اندیشد ؟ هیچ کس نیست بداند که خدا به چه می اندیشد ؟ و شبانگاه چه کاری دارد ... بهر فردای خودش ! من گمانم این است که خداوند فقط در تمام شب و روز به تماشای سیه کاری ما مشغول است

 

 

خدایا...

 

آخرین ستاره ی آسمان را شمردن

اما شمردن زیبایی تو را نمی توانم

من تا خانه ی غروب خورشید پیش رفتم

اما هیچگاه خانه ی تو را ندیدم

دیشب خوابت را دیدم

نه زیباییت

نه خانه ات

فقط حسرتی که چرا خواب

 زندگیه همیشگیم نبود

چرا خوش ترین لحظات زندگی

در یک خواب کوتاه خلاصه شده

می خواهم برای همیشه بخوابم

هیچ چیز مهم نیست

فقط تو

دلتنگی های آدمی را پایانی نیست و آدمی هر جا که برود ،

 

دلتنگی های خویش را نیز به آنجا خواهد برد ...


لينك ثابت | نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط زهره ... دختر قشنگ خدا...کزت...  | 

هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار می شود

 که می داند باید از شیرتند تر بدود وگرنه طعمه او می شود

وشیری که می داند باید از آهو تندتر بدود

وگرنه از گرسنگی خواهد مرد .

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام

 توان شروع به دویدن کنی .

 

« نلسون ماندلا»

****************

به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.

پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:

«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»

پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت:

 «مرا لعنت مي كني در حالي كه

 هيچ بدي در حق تو نكرده ام»

با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است

كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز

وحشي است؛ تو را  زمين مي زند.»

پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»

پاسخ داد: "هر وقت سواري آموختي،

براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛

فعلاً برو سواري بياموز".....!!!!


لينك ثابت | نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 8:44 قبل از ظهر  توسط زهره ... دختر قشنگ خدا...کزت...  | 

من از بهار و اقاقیا
که روی حصار سنگی دیوارها می نشیند
از آفتاب و زلالی بی حد آب
از روزهای بلند، از شتاب
از خورشید بیمار پاییزی
از پایان فصلها
می ترسم

من از سکوت می ترسم
ازتکرار لحظه های بی کلمه
از دوری واژه ها با ذهن
من از هر چه مرا منتظر می گذارد
می ترسم

و از این صبوری من
که بازتاب لحظه های مکرریست
از نوع نقابهای انسانی...
من از بودن پشت نقاب سرد و بی احساس
از شعله های سرکش دیوانگی
می ترسم


من از قصه های تکراری
مکثهای ناگهانیم
نگاههای مردد
از غزلهای نیمه تمامِ خط خورده
می ترسم

از ابرهای سیاه و محزون
نشانه های بغض آسمان
بغض های رفتن
بدرودهای تلخ
می ترسم

بی دلیل از قفس کهنهء شب
سایه های مرگوار ساد گی
فضای گنگ بیهودگی
می ترسم


لينك ثابت | نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط زهره ... دختر قشنگ خدا...کزت...  | 

 

زني شايعه اي درباره همسايه اش را مدام تكرار كرد. در عرض چند روز، همه محل داستان را فهميدند. شخصي كه داستان درباره او بود عميقاً آزرده و دلخور شد. بعداً، زني كه آن شايعه را پخش كرده بود متوجه شد كه كاملاً اشتباه مي كرده. او خيلي ناراحت شد ونزد خردمندي پير رفت و پرسيد براي جبران اشتباهش چه مي تواند بكند.

پيرخردمند گفت: « به فروشگاهي برو و مرغي بخر و آن را بكش. سر راه كه به خانه مي آيي پرهايش را بكن و يكي يكي در راه بريز» زن اگر چه تعجب كرد، آنچه را به او گفته بودند انجام داد.

روز بعد، مرد خردمند گفت: «اكنون برو و همه پرهايي را كه ديروز ريخته بودي جمع كن و براي من بياور» زن، در همان مسير، به راه افتاد، اما با نا اميدي دريافت كه باد همه پرها را با خود برده. پس از ساعتها جستجو، با تنها سه پر در دست، بازگشت.

خردمند پير گفت: « مي بيني؟ انداختن آنها آسان است اما باز گرداندنشان غير ممكن است. شايعه نيز چنين است. پراكندنش كاري ندارد، اما به محض اين كه چنين كردي ديگر هرگز نمي تواني كاملاً آن را جبران كني».


لينك ثابت | نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط زهره ... دختر قشنگ خدا...کزت...  | 

 

 

کلاغ و طوطی هر دو زشت و سیاه آفریده شدند

 

طوطی اعتراض کرد و زیبا شد ، کلاغ به رضای خدا

 

راضی شد ، امروز طوطی در قفس و کلاغ آزاد است


لينك ثابت | نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 8:27 قبل از ظهر  توسط زهره ... دختر قشنگ خدا...کزت...  |